پرشین ایس | فال روزانه امروز , جوک

یک گفت‌وگوی مفصل و به‌روز با احسان علیخانی

یک گفت‌وگوی مفصل و به‌روز با احسان علیخانی درباره احساسات مردم، مرز میان جسارت و وقاحت و احساسات و دیگر انتقادهایی که به او می‌شود

بدون شک ماه عسل پربیننده‌ترین برنامه حال حاضر تلویزیون است. میزان بالای بازخوردهای مردمی و رسانه‌ای با هر اتفاقی که در این برنامه می‌افتد به خوبی این مسئله را نشان می‌دهند. موافقان و مخالفان این برنامه با هر استدلالی که دارند به تماشای «ماه عسل» می‌نشینند. در این مدت هر اتفاقی که در ماه عسل افتاده نوک پیکان انتقادات به سوی احسان علیخانی مجری، طراح و تهیه‌کننده این برنامه بوده است. مجری جوانی که طرفداران و مخالفانی صفر و صد دارد و هر کدام از این دو دسته به زعم خودشان دلیل‌های کافی برای تایید یا رد کارهای او از خود ارائه می‌دهند. با این حال هم موافقان و مخالفان در گوشه ذهن‌شان یک سری سوالات و شک و شبهه‌هایی در خصوص بخش‌های مختلف برنامه داشته و دارند. با توجه به جایگاه علیخانی در این برنامه و تسلط او به همه بخش‌ها و موضوعات مربوط به ماه عسل هیچ کس جز خودش نمی‌تواند پاسخ این سوالات را دهد. به همین دلیل هم پیگیری‌های فراوانی انجام دادیم تا علیخانی را پای میز گفتگو بنشانیم و بالاخره ۱۹ ماه رمضان قرار مصاحبه با علیخانی فیکس شد. در این مصاحبه تقریبا تمام انتقادات، سوالات و ابهاماتی که در خصوص این برنامه وجود داشت را از علیخانی پرسیدیم و او هم در حالی که از ساعتی قبل از نیمه شب میزبان ما بود طی دو ساعت به تمام سوالات پاسخ گفت. متن کامل مصاحبه با احسان علیخانی را می‌خوانید.

 

هر کدام از مهمانان ماه عسل با خودشان قصه ای دارند. شاید اولین نکته ای که به ذهن مخاطب خطور می کند این است که چقدر از این داستان ها از پیش طراحی شده و هماهنگ شده است و چقدر از آن چیزی که مخاطب از مهمان و احسان علیخانی روی آنتن می بینید حاصل اتفاقات لحظه ای است؟

در ماه عسل و فقط در ماه عسل، گاهی یک سری اتفاقاتی رخ می دهد و این احساس در مخاطب به وجود می آید که همه چیز از پیش تعیین شده است. گاهی شخصا زمانی که برنامه تمام می شود هم از اتفاقاتی که جلوی دوربین رخ می دهد واقعا غافلگیر می شوم. به همین دلیل هم حق می دهم گاهی برخی مخاطبان سخت گیر احساس کنند با یک نمایش مواجه شده اند. اما اصل ماجرا فقط همین است که ما سوژه را پیدا می کنیم. آیتم و مستندی از آن مهمان می سازیم و کار من فقط این است که قبل از رو در رو شدن با مهمان در برنامه این آیتم را نگاه می کنم. قبل از برنامه غیر از احوال پرسی های عادی هیچ کدام از عوامل صحبتی با مهمان برنامه نمی کنند. از اینکه به مهمان بگوییم فلان چیز را بگو یا نگو خبری نیست. دلیلش هم این است که اگر من با مهمان هر گونه صحبتی داشته باشم ناخودآگاه گاردی بین من و مهمان ایجاد می شود حالا چه مثبت و چه منفی. این گارد قطعا زمانی که روی آنتن هستیم می تواند جذابیت گفتگو را تحت تاثیر منفی خودش قرار دهد و مصاحبه از پویایی دور شود.

خب گاهی مهمانان برنامه آنقدر دقیق و درست حرف می زنند، یا آنقدر صحنه های دراماتیکی ایجاد می شود که باور این مسئله که این ها هیچ کدام از پیش تعیین شده نیست و همه در لحظه شکل می گیرد کمی سخت می شود.

باور کنید ما خودمان هم گاهی غافلگیر می شویم. ولی انصافا کمی به این موضوع هم دقت کنید که مثلا با یک رفتگر که تا به حال جلوی دوربین برنامه زنده نرفته من چگونه می توانم سناریوی از پیش تعیین شده بنویسم؟ اصلا مثال دقیق تر برایتان می زنم، امسال ما از چهارمحال و بختیاری مهمانی آورده بودیم که وقتی گفتگو هایمان تمام شد و تیتراژ برنامه روی آنتن رفت و برنامه تمام شد از من پرسید آقا این برنامه کی پخش می شود؟!

پس چطور هیچ کدام از این آدم ها هیچ وقت جلوی دوربین سوتی نمی دهند. هیچ وقت تپق نمی زنند، چه آن کسی که ساکن شهر بزرگی چون تهران است و چه کسی که از یک روستا یا شهر دورافتاده به برنامه می آید.

جدا از چیزی که به عنوان اتمسفر خاص به وجود آمده در «ماه عسل» به ان اعتقاد دارم به نظرم مهم ترین دلیلش این است که مهمانان در برنامه احساس راحتی می کنند. به هر حال بسیاری از مهمانان «ماه عسل» در سال های گذشته قسمت هایی از این برنامه را دیده اند و صداقت و راحت بودن دیگر مهمانان در این برنامه را لمس کرده اند. به همین دلیل هم وقتی جلوی دوربین قرار می گیرند خودشان را جای همان مهمان های قبلی می بینند و راحت می نشینند و راحت حرف می زنند. مهمان های «ماه عسل» خیلی طبیعی حرف می زنند و همین مسئله است که گاهی مخاطبان برنامه و حتی خود ما را غافلگیر می کنند.

این که به جای چهره های سرشناس از مردم عادی استفاده می کنید چقدر کارتان سخت تر یا راحت تر است؟

نکته خیلی خوبی است. این را دوست داشتم بگویم که خدا را شکر شخصا این توانایی را دارم که دو روز قبل از ماه رمضان برنامه «ماه عسل» را تحویل بگیرم و در ۲۴ ساعت یک کنداکتور سی قسمتی را با حضور بهترین سوپر استارها و ورزشکاران و چهره های سیاسی پر کنم. شما نمی دانید هماهنگی برای آوردن یک نمکی از اردیبل چقدر سخت و مشکل است. ما به صورت میانگین روزی چهار تا پنج مهمان در برنامه داریم که گاهی مهمان ها از چهار پنج نقطه متفاوت کشور هستند. اتفاقا رویارویی به یک سوراستار یا چهره مشهور کار بسیار راحت تری است چون هم من می دانم که جایگاه او کجاست و هم خود مهمان. ولی مهمان های ماه عسل هیچ تصویر و تصوری از شرایطی که در آن قرار می گیرند ندارند. باور کنید همین امسال نزدیک به ده مهمان در ماه عسل حضور پیدا کردند که برای اولین بار به تهران آمده بودند. خب این ادم قطعا قبل از این تجربه آنتن زنده تلویزیون یا حضور در استودیو را نداشته است. همین مسئله واقعا کار را سخت می کند اما واقعا جو و اتمسفری که در ماه عسل وجود دارد به گونه ای است که بعضی اتفاقات خود به خود می افتند. از طرفی یک جاهایی احساس می کنم تمرکز من در ماه عسل باید ضربدر سه باشد. من وقتی با آرتیستی صحبت می کنم نهایتا همه چیز جلوی دوربین بین من و او ۵۰ به ۵۰ تقسیم می شود. تکلیفمان تا حدود زیادی معلوم است. اما آدمی که در فضایی بسیار ساده و بی تکلف بزرگ شده و زندگی کرده و اتفاقا فضای زندگی او قصه بسیار جذابی برای مخاطب است، خیلی با قواعد آنتن زنده و این برنامه ها آشنا نیست. تنها راه حلی که در این سال ها به ذهنم رسید تا مهمان برنامه بتواند راحت قصه اش را در برنامه تعریف کند این است که صداقت و صراحت را در هیچ زمانی از او نگیرم و فضایی برای او فراهم کنم که در آن احساس راحتی کند.

این فضا که مهمانان شما در آن احساس راحتی می کنند دقیقا چه ویژگی هایی دارد؟

یک بخش از ایجاد شدن این فضا مربوط به من و تیم «ماه عسل» نیست. معتقدم یک چیزهایی در «ماه عسل» از جای دیگری درست می شود. اما سعی کردیم با یک سری ابزار خودمان هم در این زمینه به مهمان ها کمک کنیم. مثلا طراحی دکور امسال ما به گونه ای است که از نظر نور وقتی مهمان وارد فضای گفتگو می شود دور و اطرافش کاملا تاریک است و حتی دوربین های تصویر برداری را هم نمی بیند. یعنی وقتی مهمان صحبت می کند فقط من را می بیند در حالی که در زاویه ای که من نشستم به جز دوربین پشت سرم بر همه چیز احاطه دارم. این که مهمان احساس کند دور و اطرافش اتفاق بزرگی در حال رخ دادن نیست و انگار فقط با یک نفر در حال گفتگو است از استرس احتمالی او به شدت می کاهد و می تواند تمرکز بیشتری روی صحبت هایش داشته باشد. همیشه هم به مهمانان برنامه قبل از این که وارد فضای گفتگو شوند یک نکته را یادآوری می کنم و آن این است که به هر اتفاقی که در طول صحبت های آن ها در استودیو و اطرافشان توجهی نشان ندهند. گاهی هم سعی می کنم از طریق ساده حرف زدن و ایجاد صمیمیت با برخی مهمان ها آن ها را گیج و مشوش نکنم. ساده حرف زدنی که اتفاقا باعث می شود خیلی ها به لحن من ایراد بگیرند.

به نکته خیلی خوبی اشاره کردید. گاهی این صمیمیت های شما با مهمان برنامه همراه با استفاده از یک ادبیات خاص و یک سری شوخی هایی می شود که خیلی ها نسبت به آن موضع گیری می کنند. این شوخی ها گاهی به گونه ای است که مخاطب احساس می کند احسان علیخانی از موضع بالا و خیلی مغرورانه با مهمان هایش برخورد می کند. فکر می کنید اشکال از کجاست که چنین حسی در یک دسته از مخاطبان به وجود می آید؟

من همیشه گفته ام، بین جسارت و وقاحت یک مرز بسیار باریکی وجود دارد. اگر من جسور نباشم قطعا اجرا را کنار می گذارم و دنبال شغل دیگری می روم. ولی خیلی مهم است که مجری بداند چگونه روی لبه چنین تیغی حرکت کند. قطعا من هم در مقابل آدم وقیح به شدت گارد می گیرم.اصلا آدم وقیح نمی تواند کار تاثیر گذاری کند یا حرفی بزند که به دل آدم های اطرافش بنشیند و ان را قبول کنند. اما در جواب سوال شما باید بگویم تمام مهمان های برنامه ما آمده اند که قصه جذابی را برای مخاطب تعریف کنند ولی گاهی شرایطی که در آن قرار می گیرند باعث می شود آن حرف هایی که می خواستند بزنند را به هر دلیلی نزنند. اینجا مجری باید ضربه ای وارد کند که باعث شود مهمان شروع به صحبت درباره قصه اش کند. شما شک نکنید که اگر قرار باشد من با یک اجرای خنثی منتظر بمانم مهمان های برنامه(که گفتم بعضی هایشان شرایط بسیار خاصی دارند) داستانشان را تعریف کنند هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. خیلی اوقات وقتی برنامه تمام می شود من از مهمان ها به خاطر حرفی که روی انتن زده ام عذرخواهی می کنم ولی گاهی لازم است من حرفی بزنم که مهمان شروع کند به دفاع کردن از خودش و در این دفاع کردن آن داستان و اتفاقاتی که می خواهد را بگوید. شاید یک نوع تحریک کردن مهمان برای زدن حرف هایش باشد. مثلا یک بار مهمان برنامه حرف نمی زد و وارد بحث نمی شد، من مجبور شدم به او بگویم که تو با این که نقص داری ولی کارت خیلی خوب است. مهمان برنامه یکهو برگشت و به من گفت:«چی؟ من نقص دارم» و بعد شروع به حرف زدن کرد و با انگیزه دفاع از خودش و اینکه نشان دهد نقصی ندارد چیزهایی را تعریف کرد که برای خود ما هیجان انگیز بود و آن قصه ای که می خواستیم درآمد. اما به این هم واقفم که ضربه های این چنینی به مهمان برای به صحبت کشیدنش حد و مرز دارد و نباید از جسارت به وقاحت رسید.

خب از کجا مطمئنید وقتی حرفی به مهمان برنامه می زنید اسمش جسارت است نه وقاحت؟

اول اینکه اینجا برای خودم حق تشخیص قائلم. بعد هم یک نکته مهم، آیا تمام مهمان های ماه عسل به شکل قهرمان از این برنامه خارج می شوند یا نه؟ خب اگر این قهرمان بیرون رفتن مهمان رفتگر و نمکی و مصرف کننده سابق مواد به قیمت این باشد که یک جاهایی مخاطب از من آزرده خاطر شود اصلا مهم نیست. مهم این است که مردم با مهمان برنامه ارتباط برقرار کنند، قصه او را بشنوند و آن را بپذیرند.

با این حال خیلی ها هم معتقدند احسان علیخانی نسبت به ماه عسل های گذشته خیلی با طمانینه تر و اصلا کم حرف تر شده، این تغییرات ماحصل بازخوردهایی بوده که از سال های گذشته گرفته اید؟

یک نکته خیلی ساده را فرموش کرده اید. احسان علیخانی از شش سال پیش که پخش ماه عسل شروع شد تا الان بزرگ تر شده است. این خیلی طبیعی است که خیلی چیزها در اجرایش تغییر کرده باشد. الان بعضی برنامه های گذشته ام را که می بینم عصبی می شوم که چرا مثلا فلان جا فلان حرف را زده ام یا در قبال فلان مسئله یک واکنش نامناسب نشان داده ام. الان خیلی بیشتر از گذشته برای هر حرفی که می زنم دنبال دلیل می گردم. چرا این حرف را باید بزنم یا نزنم. قبلا جسارت من خیلی بر پایه هیجان و احساس بود که گاهی نتیجه های خوبی هم داشت ولی الان این تلاش می کنم این جسارت نشات گرفته از عقلانیت باشد. من الان سی سالم شده و قطعا نباید شبیه احسان علیخانی ۲۴ ساله باشم. بعد هم من چندین سال ماه عسل را با انواع و اقسام مهمان ها و موضوعات ریز و درشت جلوی دوربین برده ام. در این شک ندارم که چنینی چیزی می تواند آدم را بزرگ و باتجربه کند. ولی هنوز هم یک عدم تفاهمی بین من و تعدادی از مخاطبان وجود دارد. دلیلش هم این است آن تعداد خاص دوست دارد همه چیز خیلی آهسته و تا جای ممکن خنثی پیش برود و مجری از یک سری مرزها عبور نکند. حتی به قیمت اینکه برنامه و قصه ای که دارد در نیاید و به ثمر نشیند.

یک نکته دیگر این است که خیلی می گویند تمام مهمان های برنامه ماه عسل با هر قصه ای که دارند در انتها تطهیر می شوند و همه چیز با یک پایان خوش تمام می شود. به خصوص آن دسته از مهمان هایی که اشتباهتشان در حد جرم و خلاف است. به هر حال یک معتاد وقتی به برنامه می آید نمونه ای در یک جامعه آماری بسیار گسترده است و وقتی او در برنامه تطهیر می شود به گونه ای این مسئله نشان داده می شود که هیچ کجا تقصیر از او نبوده و همیشه شرایط باعث اتفاقات بد برای او شده است.

اولا این نکته را فرموش نکنید که مقوله اعتراف کردن به گناه یا اشتباه چیزی است که فقط در محضر خدا یا قانون باید باشد. از طرفی دلیل اینکه بسیاری از مهمان ها به برنامه ماه عسل می آیند این است که تجربه های گاها تلخشان را در اختیار مردم بگذارند. این مسئله واقعا شهامت زیادی می خواهد. چند نفر از خود ما حاضر هستیم جلوی یک دوربین تلویزیونی بنشینیم و در حالی که چند میلیون مخاطب ما را می بینند به اشتباهات گذشته خودمان اعتراف کنیم تا شاید درس عبرتی برای دیگران شود؟ البته با بخشی از انتقاد شما در این زمینه موافقم ولی به هر حال این ها مسائلی است که باید گفته شود و نمی توانیم خیلی از این اتفاقاتی که مهمان ها در برنامه ماه عسل می گویند و در جامعه هم وجود دارد را کتمان کنیم. خیلی ها این ایراد را می گیرند که چرا باید مخاطب عام از یک سری جزئیات در خصوص برخی مسائل آگاه شود ولی به نظرم آگاهی در مورد خیلی چیزها بهتر از ناآگاهی است. ما به دنبال تطهیر نیستیم ولی همان گونه که گفتم ماه عسل ماهیتش بر پایه قصه و درام است، این که مردم ببینند و بشنوند چگونه آدمی از کارتون خوابی و اعتیاد به یک زندگی نرمال برگشته قطعا می تواند خیلی تاثیر گذار باشد. حالا آن آدم که صاحب آبروست می آید و روی آنتن تلویزیون بدون اینکه صورتش شطرنجی شده باشد می گوید چگونه از زیر صفر به صفر و بالاتر از ان رسیده است. به نظرم این تطهیر آن آدم نیست، بلکه با کمک شهامتی که آن آدم دارد تا جلوی دوربین تلویزیون تمام آن چه بر او گذشته را از تاریک ترین نقطه تا زمان رهایی اش را تعریف کند می توان امید داشت که گوشه ای از این کشور شخصی با شنیدن این قصه یک تلنگر اساسی به خودش بزند.

مردم ما آدم هایی بسیار احساساتی هستند. خیلی زود هم تحت تاثیر اتفاقات و حرف های پیرامونشان قرار می گیرند. اصلا خیلی اوقات بعضی ها با تکیه و استفاده از همین احساساتی بودن مردم ایران به جایگاه های ریز و درشتی رسیده اند. ماه عسل هم دقیقا دست گذاشته روی احساسات مردم و به همین دلیل هم مورد توجه قرار گرفته است. خیلی ها معتقدند شما عامدانه و برای جذب مخاطب دست روی این نقطه حساس می گذارید.

اتفاقا این احساسات به ذات بد نیست. به شرطی که احساساتی شدن بر پایه عقلانیت باشد نه هیجان. این حرف را قبول دارم که ماه عسل دست روی احساسات مردم هم می گذارد اما نه بر پایه ایجاد هیجانات کاذب. باورتان نمی شود که ما چه بازخوردهایی از برخی برنامه ها داشتیم. چقدر مردم گفته اند که پس از دیدن یک برنامه موضوعی که در آن مطرح بوده برایشان اهمیت پیدا کرده و به آن فکر کرده اند. حتی گاهی با دیدن یک برنامه ماه عسل و شنیدن یک قصه از زبان یکی از مهمان ها تصمیات جدیدی برای زندگی شان گرفته اند ولی این را هم به شدت قبول دارم که حرکت کردن روی چنین لبه تیغی بسیار سخت است و باید خیلی حواسمان جمع باشد که مردم را بر اساس هیجان احساساتی نکنیم.

خب این در خصوص هدف برنامه قابل قبول است ولی از طرفی خیلی‏ها معتقدند که احسان علیخانی، به شدت جنس احساسات مردم را می‏شناسد و خیلی خوب می‏داند که در لحظات قبل از افطار چه کار کند که با دست گذاشتن روی این احساسات، خودش را بزرگ جلوه دهد. مثلا خوب میداند کجا بلند شود و مهمان برنامه را جلوی دوربین بغل کند و بازی احساسات راه بیندازد. بنابراین به نظرشان، علیخانی به آن جهت تبدیل به یک آدم محبوب شده، چون بلد است چطور گریه مردم را در بیاورد!

بگذارید اول یک چیزی را تعریف کنم که تا حالا هیچ جایی نگفته‏ ام. من یک برنامه‏ای داشتم با بلندقدترین پسر ایران. فهمیدم که مدتی است از همه قهر کرده و رفته کنج خانه قایم شده. وقتی آمد برنامه ما، ازش پرسیدم چرا هفت سال قهر کردی با مردم؟ مگر ایدز داری که بیرون نمی‏آی؟ من این را گفتم و تمام. دو سال بعد من برنامه‏ای داشتم و برای اولین بار از یک بیمار مبتلا به ایدز دعوت کردم بیاید و زنده با مردم حرف بزند. یک جایی روی آنتن بهم گفت من از شما گله دارم شما یک جایی دل من را شکستی! دو سال پیش سر یک برنامه پسری را آوردی و بهش گفتی مگر ایدز داری که خجالت میکشی؟ من آن موقع ایدز داشتم و مخاطب برنامه شما بودم. باورتان نمی‏شود واقعا نمیدانستم باید در آن موقعیت چه کار کنم! حرفش درست بود. گفتگویمان ادامه پیدا کرد اما مطمئن بودم به خاطر حرفی که زدم بهش بدهکارم. برنامه که تمام شد، بلند شدم روی آنتن بغلش کردم و سه بار صورتش را بوسیدم. ما در همان برنامه توانستیم ثابت کنیم کسی که ایدز دارد میتواند ازدواج کند و بچه سالم به دنیا بیاورد. این ماجرا گذشت و دوباره امسال در برنامه، عمار(پسری که به همراهش خواهرش، مهمان برنامه بود و رنگ صورتش و حالت چهره‏اشان به خاطر یک بیماری، تغییر کرده بود) تعریف کرد که در بچگی، رفته در مغازه‏ شکلات بخرد، صاحب مغازه بهش گفته پول را بینداز تو و بعد شکلات را برایش پرت کرده بیرون مغازه! میگفت مردم خیال میکردند که آنها جذام دارند، از آنها می‏ترسیدند، مسخره‏شان می‏کردند و … با خودم گفتم من اگر ۱۵ سال پیش، این دو نفر را می‏دیدم چه کار میکردم؟ طبیعتا من هم مثل یکی از همان مردم با آنها برخورد میکردم. یک لحظه گفتم خدایا من و آدمهایی شبیه به من توی زندگی به این آدم بدهکاریم. تنها کاری که میتوانستم بکنم همین بود که از طرف خودم و تمام کسانی که ممکن است اذیتش کرده باشند، بلند شوم و رویش را ببوسم. به همان ثانیه‏ ها قسم میخورم که فقط همین بوده و این مسئله فکر هم دقیقا به همین دلیل آن زمان توی فکرم آمد.

خب پس چرا بعضی اوقات مردم به این صداقت شک میکنند ؟

این بی اعتمادی، متاسفانه جزئی از فرهنگ ماست. اصلا توی خون ماست. من هم ممکن است مثل خیلی های دیگر این را خیلی سخت بپذیرم و باور کنم. اما دیگر از دل خودم که خبر دارم. واقعا اگر هر کدام از شماها هم آنجا بودید همین کار را میکردید. چون آنقدر آن پسر صادقانه حرف میزد که احساس کردم یکی از همانهایی که او دارد راجع بهشان حرف میزند من هستم. حداقل این کار این است که من بلند شوم ببوسمش. همین.

یکی دیگر از مسائلی که شاید بشود جزو ایرادهای ساختاری برنامه به حساب آورد این است که در بعضی قصه ‏ها، ابتدای ماجرا به شدت طولانی تعریف میشود و بخشی از مخاطبان، قبل از رسیدن به نقطه عطف، از آن خسته میشوند و مثلا کانال را عوض میکنند. از طرف دیگر درست زمانی که قرار است گره اصلی باز شود و قهرمان اصلی ماجرا وارد شود، عملا زمانی برای شنیدن قصه از زبان او وجود ندارد. به محض ورودش، گفته میشود که فقط چند دقیقه وقت داریم و باید خداحافظی کنیم. در صورتی که جالبترین بخش قصه، در رابطه این فرد شکل میگیرد و احتمالا شنیدن صحبتهای او برای مردم جذاب تر است؛ مسئله‏ای که مثلا سر قصه شهید جعفر و بازگشتش بعد از چهار سال اتفاق افتاد.

به نظرتان کسی میتواند قصه جعفر زمردیان را در یک تله فیلم تعریف کند؟ اگر بخواهد به قصه واقعی آن بپردازد، باید یک سریال بسازد. ما مفید ترین زمان ممکنمان ۶۰ دقیقه است من باید این سفره را پهن کنم، با تمام اجزا و ادواتش مخاطب را جذب کنم، کاری کنم همه ماجرا را بفهمد تا اینکه نهایتا نقطه عطف اتفاق بیفتد. من که نمیتوانم همان اول بروم سراغ اصل مطلب! مادری روبه روی من نشسته که کر و لال است، یک دایی که خیلی خوش صحبت است و یک برادر که اتفاقا ریتمهای هر سه‏شان هم کند است. هرچقدر بخواهم ریتم را ببرم بالا آنها جا میمانند و بنابراین من هم باید ریتمم را کند کنم. ضمن اینکه معتقدم پایان بندی، اسمش پایان بندی است و تمام جذابیتش این است که کوتاه باشد اما نه آن اندازه که نفهمیم. ما کل فیلم سینمایی را نگاه میکنیم برای همان یک سکانس پایانی‏اش. همه اظهار نظرهای ما راجع به هر فیلم، از روی همان سکانس پایانی است.اما یک جاهایی حرفتان را قبول دارم. بعضی وقتها یک تکه از پازل را می‏اوری بازش میکنی که اصلا ممکن است لزومی هم نداشته باشد و فقط باعث می شود زمان را از تو بگیرد بعد زمانی برای بخش دیگر باقی نماند. تعداد کثیری از گفتگوهای ما واقعا برای وقت مفید ۶۰ دقیقه نیست. چهار تا آدم دعوت کرده‏ای و باید به تک تکشان مجال حرف زدن بدهی خب همه اینها زمان می‏برد.

بخشی از افرادی که به این برنامه دعوت می‏شوند، آدمهایی هستند که شاید در شرایط معمولی، آدم فکرش را هم نکند که یک روز تصمیم بگیرند بیایند جلوی دوربین بنشینند و راجع به خودشان حرف بزنند. مثل خانمی که روی صورتش عمل جراحی ناموفق انجام داده بود، یک معتاد، کارتون خواب و … این احتمال وجود دارد که هر کدام از اینها درست لحظه آخر پس بزنند و نخواهند بیایند جلوی دوربین. تا حالا چنین اتفاقی افتاده؟ یا مثلا پیش بینی کرده‏اید در چنین شرایطی چه اتفاقی ممکن است جلوی دوربین بیفتد؟

نه واقعا این اتفاق نیفتاده. واقعا خداروشکر میکنم که تا حالا کسی از برنامه ناراحت بیرون نرفته. ضمن اینکه کلا کسی نمیتواند از زیر دست من در برود. البته داشتیم مهمانی را که مثلا نشسته فکر کرده اگر بیاید داخل این برنامه، دیده میشود و اصلا حوصله شهرت را ندارد. مثلا شب قبلش زنگ زده و گفته نمیآیم چون اگر بیایم ممکن است من و خانواده ام زیادی دیده شویم و دوست نداریم. خب واقعا دلیل قانع کننده ای است و اصلا نمیشود رویش حرفی اورد. یک بار دقیقا پنی اتفاقی افتاد فکرش را بکنید درست شب جمعه، مهمان برنامه جمعه شب زنگ زد و کنسل کرد. داشتم دیوانه میشدم از اینکه در این موقعیت از کجا مهمان برنامه پیدا کنم. باورتان نمیشود ساعت ۵ صبح، یکی از بچه‏ها وقتی داشته نرم افزاری را روی دستگاهش نصب میکرده، داخل کشویش، چشمش به فیلم مستندی می‏افتد که عکس رویش خیلی جالب بوده. با خودش گفته در فاصله ای که این نرم افزاره دارد نصب میشود آن را بگذارد ببیند چی هست. سی‏دی را گذاشت و از روی همان یکی از بهترین برنامه‏های ما به دست آمد. فکرش را بکنید ساعت ۵ صبح، فیلمی می‏بیند از پسری که از دختر مورد علاقه‏اش جواب منفی میشنود و خودکشی میکند بعد ۶ ماه میرود توی کما و وقتی از کما برمیگردد کاملا شات داون شده بوده. هیچ چیزی را نمیدانسته و مادرش تازه شروع میکند از اول غذا خوردن یادش دهد. روزی که حمید بلند میشود راه می افتد، مادرش می‏افتد و می‏میرد. اصلا مگر میشد چنین چیزی؟ ساعت ۵٫۳۰ صبح رسیدم دفتر و آن را دیدم. همان موقع در کمال نا امیدی به شماره‏ای که پشت سی دی بود اس ام اس زدیم و باورتان نمیشود که ساعت ۶ صبح، مهمان ما آماده بود.

دررابطه با «ماه عسل»، انگار یک جور جوی وجود دارد که باعث میشود همه چیز خیلی راحت جفت و جور شود.

در این که من اصلا شکی ندارم. هرسال به من پیشنهاد میشود که «ماه عسل» را به صورت هفتگی ادامه بده. اما قبول نمیکنم چون واقعا جونش را ندارد. من چهار روز مانده بود به رمضان ۸۶، یک شب ساعت ۴-۵ صبح بود که به این نتیجه رسیدم اسم برنامه را «ماه عسل» بگذارم. اصلا طرحم هم چیز دیگری بود که نشد و آمدیم وارد این فاز شدیم. الان بعد از ۶ سال باید اعتراف کنم چیزی را که ساختم و بزرگ کردم، دیگر زورم بهش نمیرسد. انقدر سطح توقع مردم ازش رفته بالا که واقعا نمیدانم برایش چه کار کنم. من «ماه عسل» را ساختم و به دنیا آوردم اما آن من را بزرگ کرده. اصلا نتوانستم بزرگش کنم. این را بپذیریم که ماه رمضان، حال و هوای خودش را به همراهش میآورد. مخاطب ما حتی آنهایی هم که روزه نمیگیرند یک سری آداب را رعایت میکنند. همه ما از بچگی به این باور داریم که ماه رمضان یک بویی میدهد. وقتی خلافکار و دزد از کار خلاف به خاطر این ماه دست میکشند دیگر ما چه میتوانیم بگوییم.

خب شاید بشود درباره «ماه عسل» اینطور فکر کرد که بخش قابل توجهی از موفقیتش را مدیون جو خود ماه رمضان است اما مسئله اینجاست که اتفاقا بعد از همین «ماه عسل»، احسان علیخانی در برنامه شب یلدا، سراغ افراد معمولی جامعه میرود و با این حال باز هم برنامه‏اش موفق است. این موفقیت از کجا می آید؟

عید امسال میخواستم نزدیک آخر سال ۹۱، دقیقا همین کاری را انجام دهم که هفته گذشته در ماه عسل کردم و اتفاقا خیلی هم سر و صدا کرد. میخواستم یک بچه را صاحب پدر و مادر کنم که مراحل قانونی‏اش طی نشد و این اتفاق نیفتاد. هر کس دیگری بود دنبال یک خواننده و سوپراستار میرفت تا برنامه اش را جذاب کند. وقتی در این برنامه میتوانی با مردم عادی روبه رو شوی چرا نکنی؟ مگر نمیگوییم رسانه ملی؟ خب همین مردم هم باید در آن نقش داشته باشند. چه اشکالی دارد بگوییم در کنار این همه بازیگر، ستاره، ورزشکار، خب این هم یک آدم معمولی است با کلی حرف جذاب!

موقعی که موضوعات را از روز اول تا سی‏ام می‏چینید، ترتیب برایشان میگذارید؟

ما یک سری موضوع داریم که برایشان سوژه پیدا میکنیم در کنار آنها یک سری سوژه هم داریم که برایشان موضوع انتخاب میکنیم. یک موقع موضوعمان زشتی و زیبایی است برایشان عمار و خواهرش را پیدا میکنیم اما یک موقع جعفر زمردیان را داریم که خودش سوژه است. ۴۰ یا ۵۰ تا سوژه پیدا میکنیم و بعد میآییم آنها را براساس مناسبتها کنار هم میچینیم. اما خب یک موقعهایی هم شرایط مهمانها به ترتیب ما نمیخورد و مجبور میشویم عوضش کنیم.

برنامه ماه عسل، یک سال در میان به دست تو افتاده و اتفاقا شاید این مسئله یکی از موفقیتهای اصلی برنامه باشد. درواقع انگار موقعیت این را داشته‏ای که یک سال در میان بیاید و خودت را یک بار دیگر ثابت کنی. چقدر این رقابت در بالا رفتن جذابیت برنامه کمک کرده؟

من بزرگترین کابوسی که قبل از برنامه داشتم این بود که هرچه فکر میکردیم میدیدیم ما در سال ۹۰ ته همه چیز را در آوردیم. دیگر زورمان نمیرسد کار جدیدی بکنیم. الان ممکن است سوژه‏های تکراری هم داشته باشیم اما قصه‏‌هایمان فرق میکند. فکر کردیم امسال پرتره آدمها را ببینیم. قصه ها را بگوییم. مثلا چند شب پیش، خانواده‏ای را آوردید که قلب پسرشان را به خانواده دیگری اهدا کرده بودند؛ مسئله‏ای که عین آن دقیقا دو سال پیش هم اتفاق افتاد! اما آن زمان قصه کاملا فرق داشت. زن و شوهری بودند که رفته بودند ماه عسل، تصادف میکنند وقتی به عروس خبر میدهند که قرار است پای شوهرت را قطع کنند همان لحظه شوکه میشود و یک آنزیمی میرود داخل قلبش و ایست میکند. آن طرف پسر ۱۵ ساله‏ای را داشتیم که از ارتفاع افتاده. اینجا عشق میشود موضوع ما اما قصه ها باهم فرق میکند.

با توجه به اینکه تهیه کننده اید و مجری و کلا برنامه دستتان است، چقدر گوش شنوا دارید؟ یعنی نظر هم میپرسید یا فقط حرف خودتان است؟

شک نکنید. مدلم مثل آن جراح‏ی است که کلی آدم کنارش هستند اما موقع کار فکر میکنم حتی یک میلیمتر هم نباید خطا صورت گیرد.

گفتید سال ۹۰ ته همه سوژه ها و موضوعات را در آوردید و حالا ۹۲ خیلی بیشتر بازخورد داشتید. از مجموعه این بازخوردها چقدر حق را به مخالفانش میدهد؟

زمانی که تصمیم میگیری بیایی روی آنتن تلویزیون باید بپذیری که یک سری دوستت داشته باشند، یک سری طرفدارت باشند و یک سری هم از تو بدشان بیاید. منتها خط قرمزهای من فقط مهمانهایم هستند. مرزی که برایم اهمیت دارد این است که به مهمانم توهین نشود اگرنه هرکسی حق دارد نظر خاصی داشته باشد. نکته بسیار جذابی که من بسیار دوستش دارم این است که آن مهمان و آن صندلی انقدر ارزش دارد که مردم حتی آنهایی که مخالف برنامه هم هستند، باز هم می‏نشینند آن را می‏بینند حتی اگر از من بدشان بیاید همین.


فال حافظ

ارسال نظر




پاسخ دهيد؟