پرشین ایس | فال روزانه امروز , جوک

اندیشه فولادوند یک دهه شصتی تمام عیار

ویژگی که باعث می شود خیلی خوشرو و مودب (ادب پررنگی که از تعداد کمی از بازیگران جوان سراغ داریم) دو ساعت مانده به روی صحنه رفتنش برای قرار گفت و گو بیاید. برای جواب هر سوال کلمات را با دقت انتخاب کند و پشت هم بچیند و مصاحبه اش را ۶ صبح بعد از اینکه یک شب تا صبح را برای روتوش نهایی آلبوم تازه اش در استودیو گذرانده، دو ساعتی ویرایش کند.
اندیشه فولادوند یک دهه شصتی تمام عیار است که جلوی دوربین سینما می ایستد، بازیگر سریال تلویزیونی می شود، روی صحنه تئاتر می رود، ترانه ماندگاری مثل «سیم آخر» را به زمزمه دهه شصتی ها تبدیل می کند، آلبوم دکلمه شعرش را رونمایی می کند،
خواندن فسلفه را در دانشگاه های یونان نیمه کاره رها می کند و چون دلتنگ ایران است، برمی گردد و تلخ ترین و تندترین حرف هایش را در شعرهایش می گوید. شعرهایی که از سر دردند و انسش با ادبیات.

با اندیشه فولادوند که در سربازهای جمعه و سن پترزبورگ دو وجه متفاوت و عجیب از توان بازیگریش را نشان داده، درباره همه اینها حرف زدیم. درباره سینمایش، شاعری اش و جهان بینی اش که او را به یک دهه شصتی غیرمعمولی تبدیل کرده.

حافظه سینمایی ما تصویرهای کمی از اندیشه فولادوند سراغ دارد. اگر سن پترزبورگ را بازی نمی کردید، برجسته ترین تصویر اغلب ما از شما، همان «نقره» سربازهای جمعه بود. اینها یعنی شما بازیگر کم کاری هستید؟
– من هشت سالی است که وارد سینما شده ام. از ۱۳۸۳ با سربازهای جمعه و تا به امروز ۱۱ فیلم بازی کرده ام. اندوه بزرگ این است که مساله اکران های پراکنده، گریبانگیر همه بخش های سینماست. من هم بعد از فیلم سربازهای جمعه سه فیلم «ستاره بود»، «ستاره است» و «ستاره می شود» را با آقای جیرانی کار کردم که متاسفانه یکی از آن سه فیلم خیلی محدود اکران شد و دوتای دیگر اکران نشدند.
تقریبا با همه کارگردان هایی که می پسندیدم و دوست داشتم از جمله مسعود کیمیایی، ابراهیم فروزش، فریدون جیرانی، رسول صدر عاملی، سعید سهیلی و بهروز افخمی کار کردم. محبوبترین فیلم برای خودم «سنگ اول» آقای فروزش است که براساس داستانی از آقای هوشنگ مرادی کرمانی ساخته شد که متاسفانه فقط در جشنواره فجر اکران شد و تا به امروز به اکران عموم نرسیده است.
با این تفاسیر اکثر فیلم هایتان اکران نشده؛ انگار بازیگر بدشانسی بودید!

– به هر حال در زندگی جبرهایی وجود دارد و اختیاراتی. این ماییم که دست به انتخاب می زنیم. من خیلی راحت می توانستم در این هشت سال به جای ۱۱ فیلم در ۵۰ فیلم بازی کنم و همه شان هم اکران شود. مساله جنس انتخاب هایی است که آدم می کند.
فکر می کنم طبیعت انتخاب هایی که کردمبا ذائقه خودم همخوان بود اما فیلم هایی بودند که اکرانشان به دست انداز می خورد. اتفاقا خیلی خوشحال هستم و امیدوارم همچنان شرایطی پیش بیاید که بتوانم تجربه های گونه گون داشته باشم. گرچه اکران شدن یک اثر من را به عنوان آکتور و گروه سازنده اثر خوشحال می کند اما به نظرم آن چیزی که حائز اهمیت است ماندگاری یک اثر است.


یعنی برایتان ناخوشایند نیست که بخش زیادی از کارهایتان دیده نمی شود؟

– می دانید ما بازیگرها صاحبان سرنوشت یک اثر نیستیم. یک اثر تا جایی در اختیار ما قرار دارد که برگه قرارداد را امضا می کنم و در وجدان خودمان به آن متعهد می شویم. تجربه کارهای گونه گون در ژانرهای مختلف خیلی خوشحالم می کند. از آنجایی که من در زندگی ام با خودم مسابقه می دهم و فقط با خودم مسابقه دارم، تجربه چیزهایی که ممکن است در زیست واقعی خودم تجربه اش به قیمت گزافی تمام شود و یا اصلا امکانپذیر نباشد.
در سینما مجذوبم می کند. وقتی با «سربازهای جمعه» وارد سینما شدم، به عنوان یک بازیگر تازه کرا مورد توجه بسیاری حتی از سوی «فجر» قرار گرفت اما به خاطر حاشیه هایی که فیلم به آن دچار شده بود، هم به من و هم به فیلم بی مهری های بسیار شد اما بازتاب هایی که در تمام این سال ها کارهایم در بین مخاطبانم داشته؛ طوری که اولین نقشم حتی برای عده بسیاری تبدیل به یک کاراکتر ماندگار و شمایلی در سینمای ایران شد خوشحالم می کند.
دیده شدن چندان برایم مهم نیست، مهم، این است که سینما و رل هایی که کار می کنم چیزی به من اضافه کند یا من را پیرایش کندو اضافاتی را از من بگیرد. در هر حال من در همه کارهایی که انجام می دهم، دنبال تعالی هستم. سینما هم خودش وارد زندگی من شد و می تواند برای بخشی از این تعالی به من کمک کند.
یعنی انتخاب هایتان از این دیدگاه می آید؟

– من همیشه دنبال این بودم که رلی را که فاکتورهای کمتر مشترکی با من داشته باشد، بازی کنم. به خاطر اینکه در آن حالت کشف و شهود برایم اتفاق می افتد. هر چقدر فاکتورهای مشترک بین من و رل کمتر باشد، این کشف و شهود بیشتر می شود.
لذت بازی کردن در کاراکترهایی که امکان تجربه های مختلف را به من می دهند در همین است. کاراکترهایی که امکان تجربه های مختلف را به من می دهند در همین است. کاراکترهایی که شاید کمتر آکتور زنی به راحتی انتخابشان کند.
به عنوان مثال من برای دو فیلمم یعنی «سرباز های جمعه» و «چهار انگشتی» به مدت نه ماه سرم را می تراشیدم و البته در کنار این نقش ها، نقش زن روستایی را در فیلم آقای فروزش و یک خبرنگار معمولی یا یک دختر توی خانه را در دو جلد از ستاره های آقای جیرانی بازی کردم و تجربه ام در سن پترزبورگ هم با همه اینها متفاوت بود. گرچه بازی کردن هر رلی مشتقات خاص خودش را دارد
ولی کاراکترهای مسئله دار در فیلم های اجتماعی که مشابهشان در سطح جامعه موجد است، خیلی بیشتر در سینما تاثیرگذار هستند و بیشتر در ذهن می مانند که بیشتر انتخاب های من نیز تاکنون از این دست بوده اند. این به نظر من رستگاری یک رل یا یک اثر است که بتواند وارد نوستالژی مخاطبش شود.
اما به نظر می رسد مخاطب بازیگرهایی را که تبدیل به شمایل می شوند و در همه نقش هایشان یک نخ تسبیح دارند، بیشتر در ذهن نگه می دارد؛ معمولا هنرپیشه هایی که در همه نقش ها، چیزی از خودشان هم دیده می شود برای مردم محبوبتر از آنهایی هستند که خودشان را برای نقش قربانی می کنند و ردی از خودشان به جا نمی گذارند. شما هم خودتان را برای نقش قربانی می کنید؟
– ببینید، به تعداد همه بازیگرهای جهان شیوه های گوناگون فردی برای رسیدن به نقش وجود دارد که به اضافه داشته های فردی و خودآوردهای ژنتیکی از او شمایلی ویژه خودش می سازد. همه این را اضافه کنید به شیوه های آکادمیک بازیگری که در مدرسه های هنر سراسر جهان تدریس می شوند اما مساله مهم، تاثیری است که یک آرتیست باید روی مخاطبش داشته باشد.
گرچه معتقدم هیچ چیزی به تصمیم خود آدم نیست. شما، شمای نوعی را عرض می کنم، باید هنرمند به دنیا بیایید، نمی شود بعدا هنرمند شد، باید بازیگر به دنیا آمد؛ یعنی با یک استعداد ژنتیک باید شاعر به دنیا آمد. نمی شود بعدا شاعر شد وگرنه هر سال ۱۰۰ تا حافظ از دانشکده ادبیات بیرون می آمد. اصولا همه بخش های هنر یک حادثه بی تصمیم است و حسابگری های رایج در جهان، برای هنر پاسخگو نیست.
به هر حال شما با معیارهایی که یک نقش را انتخاب می کندی و این انتخاب های شماست که تعیین می کند شمایلتان در ذهن مخاطب ثابت شود و باقی بماند یا نه؟
– ببینید، به نظر من به ذائقه عام اعتماد کردن کار بسیار غلطی است چون طبقه عام هر هفته اسطوره خودش را عوض می کند. از یک بابت قبول دارم که وجهنی از سینما مخاطب محور است اما فراموش نکنیم که سینما در لحظه تولدش با وظیفه سرگرمی سازی زاده شد و پس از آن در طول تکاملش در بخشی از خود تبدیل به ابزاری اندیشه ورز و فرهنگ ساز شد؛
یعنی به نظرم کلا هنرمند قرار نیست بایستد ببیند مردم چه می خواهند، بعد همان را ارائه کند. من اسم کسی را هنرمند می گذارم که سلیقه بسازد. ذائقه جمعی تربیت کند. من نیمیخواهم جزو آن دسته ای باشم که برای مخاطبم سلیقه بسازم.
سلیقه عام جایی در تعیین و تکلیف کردن روند هنرمندانه من ندارد. من فکر می کنم اگر قرار باشد هنر بر اساس مد روز غالب، فعالیتش را ادامه دهد، اصلا جامعه پیش نمی رود و دچار درجا زدن تاریخی فرهنگی می شود.
به خاطر همین هدف اینقدر میل به تجربه گرایی دارید؟ شعر می گویید، ترانه سرایی می کنید، روی صحنه تئاتر می روید، آلبوم موسیقی منتشر می کنید …
– راستش من هنوز دوست دارم یک نفر برسد و از من بپرسد اندیشه دلت می خواهد چه کاره شوی؟ چون هنوز هم سرگشتگی ام را دارم. به همین خاطر در هر روز، هر چیزی که فکر کنم متعالیم می کند، تزکیه ام می کندو می سازدم را تجربه می کنم.
به هر حال خیلی سیستماتیک به زندگی نگاه نمی کنم. ممکن است الان فکر کنم باید یک فیلم بازی کنم و مدتی بعد فکر کنم چه لزومی دارد فیلم بازی کنم و بروم تبت.
یعنی اگر یک فرم جلویتان بگذارند و مجبور باشید بنویسید چکاره اید چه می نویسید؟

– راستش نمی دانم! آن چیزی که خیلی مورد علاقه ام است، این است که بتوانم خود را در ادبیات و شعر به جایی برسانم.
امیدوارم عمرم اینقدر قد بدهد که تاثیر مثبتی در این حوزه بگذارم. من به سینما عشق می ورزم اما شعر برایم اهمیت بیشتری دارد. شعر نسبت به سینما با من قدیمی تر است چون در خانواده ای به دنیا آمدم که اهمه اهل ادبیات بودند و با شعر بزرگ شده ام. می خواهم یک چیز یواشکی به شما بگویم، خیلی دلم می خواهد یک روز نوبل ادبیات بگیرم.
درباره فرق دو نسل و واکنش هایشان

بی خیال بدبیاری

«سیم آخر» یکی از معروفترین ترانه های نسل ماست. همان ترانه انتهای فیلم «طهران: سیم آخر» مهدی کرم پور. احتمالا تا حالا نمی دانستید این ترانه را اندیشه فولادوند سروده. به بهانه همین ترانه، با او درباره جنس واکنش نسل سومی های به مسائل اجتماعی حرف زدیم.
در اکثر شعرهای شما و در معروفترین ترانه تان «سیم آخر» یک جنسی از اعتراض وجود دارد. واکنشی که در همه هسل های ما و شما یعنی دهه شصتی ها زیاد دیده می شود اما انگار در نسل چهارمی ها جنس این واکنش ها متفاوت است. به نظرتان این تفاوت از کجا می آید؟
– ببینید، هر انقلابی با خودش دگردیسی می آورد. به دلیل همین دگردیسی سرعت تغییر نسل های هم عصر هر انقلاب با نسل هایی که در آن متولد می شوند و نسل هایی که در آن رشد می کنند زیاد می شود، به طوری که اگر فاصله هر نسل با نسل بعدی در شرایط عادی ۱۰ سال باشد، در چنین شرایطی فاصله نسل ها به دو سال یا سه سال می رسد.
پس این شرایط، دلیل محکمی است که ما دهه شصتی ها با متولدین دهه ۷۰ تفاوت های فاحشی داشته باشیم که نشأت گرفته از فضای تاریخی اجتماعی است که مسلما روش تفکر، جهان بینی، جنس حساسیت ها و نوع واکنش را متفاوت می کند.
به هر حال نسل ما در دوره ای متولد شده وسط درس الفبا با «آژیر خطر» در پناهگاه بازی گل یا پوچ را تجربه کرده. این طبیعتا متفاوتش می کند با پیش و پس از خود. آن روزها و آن نسل، نسل کوچه و خیابان بود. اصلا بچه ها در کوچه بزرگ می شدند.
اینکه جنس اعتراضتان در شعرها و ترانه هایتان توأم با درد است، از همین تربیت می آید؟
– با حرف شما مخالفم! اسمش بی تفاوتی نیست، تفاوت جنس واکنش است چون روزگار متفاوت شده، زندگی ها در اکثر موارد خلاصه شده در یک جعبه که اسمش کامپیوتر است و به شما جهان می دهد. وقتی در جهان مجازی زندگی کردیم ناخودآگاه کوچه و خیابان فقط به درد قدم زدن و گذشتن خواهد خوردو تمام اتفاق ها، تمام گلایه ها جنس دیگری همجنس همان جهان های مجازی پیدا خواهند کرد.
این نسل ادبیات واکنشی و اعتراضی خودش را دارد که در بعضی موارد پراستعداد و تاثیرگذار به نظر می رسند اما اگر در نمای کلی کم عمق جلوه می کند، نبودن یک سیستم معین و پراکندگی و پریشانی است
که تصویری بی خاطره، مخدوش و بی حوصلهاز این نسل و جنس اعتراضش ارائه می شود. به نظر من خیلی چیزها موثر است. ما برای اینها چه کردیم، ما در مقابل این همه خوراک های دست ساز فرهنگی بیرون این مملکت چه کردیم که حالا از ایشان غلط املایی می گیریم.
اندیشه فولادوند در نمایش چاله باز هم نقش زنی غیرمعمولی را بازی می کند

از بازی روی صحنه می ترسیدم

آنهایی که جمعه هفته گذشته، تماشاچی «چاله» بودند، در تمام یک ساعت و ۱۵ دقیقه اجرا از خودشان می پرسیدند چرا اندیشه فولادوند مرتب با دستمال، مایع قرمزرنگی را از روی دستش پاک می کند؟
جواب این سوال حادثه ای است که در اجراهای زنده این روزها بی سابقه نیست اما هر بازیگری هم به آن تن نمی دهد. بریدگی دست فولادوند در لحظه های اول اجرا و تحمل بیشتر از یک ساعت خونریزی برای اینکه اجرای جمعه شب خراب نشود. اتفاقی که نشان می دهد فولادوند اولین تجربه صحنه اش را خیلی جدی گرفته و سعی کرده نشان دهد بازیگر کاربلدی است.
من از همان روزهای اولی که وارد سینما شدم، پیشنهاد بازی در تئاتر داشتم اما همیشه فکر می کردم که بازی در نمایش و روی صحنه بودن بسیار کاریزماتیک است و یک آکتور برای اینکه بتواند روی صحنه تئاتر حاضر شود، نیاز به لوازم کافی دارد.
به همین دلیل همیشه از بازی روی صحنه می ترسیدم اما وقتی آقای سهیل بیرقی تماس گرفتند – سهیل بیرقی را از سینما و دستیاریشان برای آقای واروژ کریم مسیحی می شناختم – و گفتند می خواهند نمایشی را ورک شاپی کار کنند و قرار است با اتود به ساختار نمایش برسیم، جرأت کردم و فکر کردم این کار برایم لذتبخش است.
متن را هم که خواندم موضوع برایم جالبتر شد. همه گروه ما جز دو نفر از بچه ها که از قدیمی های تئاتر هستند، اولین تجربه شان بود؛ یعنی همه با هم در صفر پیدایش. همه با هم تمرین کردیم. ۱۸ روز همه با هم اتود زدیم، بعد رفتیم در سالنی که خودش هم شکل یک چاله را داشت و اینطوری نمایش «چاله» شکل گرفت. گرچه قبل از این، در دوران نوجوانی وقتی در مدرسه هنر و ادبیات درس می خواندم، تئاتر بازی کرده بودم اما «چاله» اولین تجربه نفس به نفسم با تماشاگران بود.
یک هماوردی لذتبخش با آکتورهای خوب. چه شب های عجیبی را می گذرانیم بسیار خوش شانس بودیم که کارمان با استقبال منتقدها، روشنفکرها و مخاطبین عام مواجه شد به شکلی که در اکثر شب ها با تماشاچی هایی روبرو شدم که می گفتند برای اولین بار است تماشای تئاتر را تجربه می کنند.


فال حافظ

ارسال نظر




پاسخ دهيد؟